چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سراندازیم
عاقد داشت خطبه عقد ميخوند، فرنوشجان واسه اونا كه ميشناخت و نميشناخت دعا ميكرد ، منم در عجب روزگار بودم كه چطور بچه بازيگوش و باهوشي كه يا سرش شكسته بود يا زير چشماش سياه، حالا سر سفره عقد نشسته و جدي جدي داره وارد زندگي مشترك ميشه اونم با يه فرشته.
سالها پيش كه داشتم تو كوچه پس كوچهها دنبال توپ ميدويدم يا با تفنگ چوبي به دوستام كه سنگر گرفته بودند شليك ميكردم(جنگ بود و البته اثرات شوم جنگ در بازي كودكان هم پيدا بود)اگر كسي ميپرسيد برنامه آيندهات چيه؟ يا دوست داري جاي كي باشي ؟حتما ميگفتم ميخوام مثل "باتيستوتا"بشم يا حتي "آرنولد".
روزگار هم البته بيرحم و نامرده چون خيلي زود مجبور شدم دست از بازي هاي كودكانه بردارم و من كه با توپ خوابم ميبرد به كار مشغول شدم
تو همين سن بود كه به "ادبيات" علاقهمند شدم و فهميدم چقدر جاي "آزادي"تو زندگي ما خالي است .
دنبال آزادي بودم با دغدغههاي فرهنگي كه با فرنوش حبيبنژاد ،دختر زيبا با دانش بالا و دغدغه های مشترک آشنا شدم.
از اون روزها چند سال ميگذرد و من خوشحالم اگر آزادي محقق نشد يا اديب نشدم، از شانس بلند و كمي بلند پروازي كنار دست دوست ديروز و عشق امروز نشستم تا وارد زندگي بشوم كه براش تا حالا خيلي زحمت كشيدم گرچه نيمي يا درستتر خیلي از موفقيتها را مديون راهنمايي و مساعدتهاي فرنوش عزيز هستم
حالا اگر كسي پيدا بشه و ازم بپرسه دلت ميخواست جاي كي باشي ؟شك ندارم كه ميگویم جاي فعلي خودم. چون من با بهترين دختر دنيا (از نظر من فرنوش جان بهترين دختر دنياست) ازدواج كردم و حتما تمام تلاشمرو انجام ميدهم تا زندگي خوبي داشته باشيم گرچه اينرو هم ميدونم زندگي با شرايط امروز سختتر از چيزيه كه تو خيال من نقش بسته!
من فقط برای خوشبختی مان آرزو می کنم.بعد از ۶ سال سخت...
